تبلیغات
نامه ای از روزهای گمشده

Letter From The Lost Days...


 

   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من


 


لینکستان

 

 3 محمد بهترین خواننده ایرانـــــی

 

 3 Arian Band

 

 


جستجو

  

جستجو در بلاگ


 

Hello - Evanescence

 

  <شیطان

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود...

 

نوشته شده توسط Sani در  شنبه 14 مرداد 1385  و ساعت 05:08 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <زندگی

 

زندگی ریاضی است!پس...

 خوبی هارو جمع کنیم.

غم هارو کم کنیم.

شادی هارو ضرب کنیم.

دردهارو تقسیم کنیم.

نفرت رو زیر رادیکال ببریم.

دوستی هارو به توان برسونیم.

از قلب هامون فاکتور بگیریم... 

 

 

نوشته شده توسط Sani در  شنبه 31 تیر 1385  و ساعت 01:07 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <

 

هنر نزد ایرانیان است و بس ؟؟؟

 

نوشته شده توسط SaMaRa در  یکشنبه 31 اردیبهشت 1385  و ساعت 04:05 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <

 

راز تو اسیر توست تا وقتی که اون رو برای کسی فاش نکنی...

...بعد از فاش کردنش تو اسیر رازت خواهی شد!

 

نوشته شده توسط Sani در  دوشنبه 25 اردیبهشت 1385  و ساعت 10:05 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <نگاه

 

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد، در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد، دل به او بستم. نگاهم کرد، اما بعدها فهمیدم که فقط نگاهم میکرد

EYE

 

نوشته شده توسط Sani در  یکشنبه 17 اردیبهشت 1385  و ساعت 07:05 ق.ظ

   ویرایش شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 ساعت07:05 ق.ظ

 

() نظر


 

  <

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست...

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده...

 

نوشته شده توسط Sani در  شنبه 9 اردیبهشت 1385  و ساعت 05:04 ق.ظ

   ویرایش شده در شنبه 9 اردیبهشت 1385 ساعت05:04 ق.ظ

 

() نظر


 

  <

 

Hellooooo?  I`m still here!

من هنوز هستم! چرا ناامید شدین؟

عیبی نداره.اگر شما هم ناامید بشین من نمیشم و به نوشتن ادامه می دم...

و اما پیغام امروز:

قوانین تصویب شدن تا آنها را زیر پا بگذاریم!

 

نوشته شده توسط SaMaRa در  یکشنبه 27 فروردین 1385  و ساعت 06:04 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <Question

 

هیچ چیز بی ارزش تر از سواله پرسیده نشده نیست.

 

نوشته شده توسط SaMaRa در  چهارشنبه 9 فروردین 1385  و ساعت 09:03 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <My happy ending...

 

You've got your dumb friends,
I know what they say:
They tell you I'm difficult,
But so are they?
But they don't know me!
Do they even know you?
All the things you hide from me,
All the shit that you do.

 

نوشته شده توسط SaMaRa در  شنبه 5 فروردین 1385  و ساعت 04:03 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <

 

هفت بار ٫ هی نوشتم و پاک کردم.

شاید دلیلش اینه که خیلی چیزا برای گفتن دارم و نمی دونم از کجا باید شروع کنم.

هر چی که می نویسم ٬ قبل از اینکه ارسال مطلب رو بزنم یه چیز بهتر به فکرم می رسه و قبلی رو پاک می کنم!. (اینم مشکلی شده ها!)

چطوره با این جمله شروع کنم؟ جمله ای که حاصل یک عمر تجربست...

Things are never quite what they seem

ما خیلی چیزها رو نمی دونیم.

حتی اونقدری نمی دونیم که بفهمیم هیچ چیز نمی دونیم!

ولی درستش همینه.

اگر غیر از این باشه همه ی مردم دیوانه می شن.

مرز بین زیاد دونستن و جنون یک خط باریکه...

 

نوشته شده توسط SaMaRa در  شنبه 29 بهمن 1384  و ساعت 03:02 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <Humans

 

توی یک جنگل در حال فرار از دست هزاران موجود وحشتناک هستم.

اما ترس من گیر افتادن به دست این موجودات نیست.

ترس من این است که خودم هم یکی از آنها بشوم.

شاید هم شده ام ....

 

نوشته شده توسط SaMaRa در  یکشنبه 16 بهمن 1384  و ساعت 08:02 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <

 

کسی که دوست می داری همه نوع حقی بر تو دارد...

...از این جمله که دوستت نداشته باشد!

                                                 

 

نوشته شده توسط Sani در  یکشنبه 2 بهمن 1384  و ساعت 12:01 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <زندگی...

 

زندگی مث یه فیلم می مونه.چه خوب چه بد تموم می شه.پس سعی کن قدر این فیلم گرون قیمت رو بدونی...

                                                                               سانی

 

نوشته شده توسط Sani در  شنبه 24 دی 1384  و ساعت 11:01 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <دوستی و رفاقت

 

توی دوستی باید جاری بشی...رهای رها.

                                                                   موج نو ۲

 

نوشته شده توسط Sani در  جمعه 23 دی 1384  و ساعت 09:01 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <باز هم عشق...

 

من نمی گویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد...

                                                                    ...اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد.

                                                                                                                 وینست

 

نوشته شده توسط Sani در  یکشنبه 18 دی 1384  و ساعت 07:01 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <سکوت

 

وقتی سکوت می کنی بیشتر با خودت حرف می زنی...

                                                            ...فقط کسی نمی شنوه!

 

نوشته شده توسط Sani در  پنجشنبه 15 دی 1384  و ساعت 09:01 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <

 

باور کن ذهن من آشفته نیست...

   ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست.

      من نمی توانم تمامی این حوادث را تقدیر بنامم.

          من نام زندگی بر آن نهادم.

زندگی نبرد بی پایان میان من و من هست

--------------

امشب عمه ی عزیزم از میان ما پرکشید و رفت.

چیز زیادی ندارم بگم. فقط کاشکی روحش شاد باشه

 

نوشته شده توسط SaMaRa در  سه شنبه 22 آذر 1384  و ساعت 02:12 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <

 

عشق مثل پروانه ای است که اگر آن را سفت بگیری له می شود و اگر شل بگیری فرار می کند.

 

نوشته شده توسط Sani در  دوشنبه 7 آذر 1384  و ساعت 09:11 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <باز هم عشق....

 

با عشق زمان فراموش میشه و با زمان هم عشق

اون احساسی که با زمان فراموش شه عشق نیست

 

نوشته شده توسط Sani در  پنجشنبه 26 آبان 1384  و ساعت 07:11 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر


 

  <...

 

دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی  دنبال کسی باش که نتونی بدونش زنــــــــــــــــــــــدگی کنی

 

نوشته شده توسط Sani در  دوشنبه 23 آبان 1384  و ساعت 05:11 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر